اولین نامه ام به کی 

واسیا منم سوار شم.

جا نمونم.

خواهم نشوم رسوا همرنگ جماعت شم.

راجع به چی حرف میزنم؟

راجع به چیزی که هنوز که هنوزه قبولش ندارم ولی چه کنم که کم آوردم.

جا موندم. یک حس حسرت.

همین تالار رو میگم که قبلا شیشه ای بود و حالا مجازی شده.

تا قبل از این که بفهمم چه خبره چقدر آرامش داشتم.

چقدر انگیزه داشتم برای بدست اوردن ۵۰۰ تومن پول و چقدر خوشحال می شدم.ولی حالا این پرتفوی لحظه ای لعنتی آنچنان رو مخمه که نا بودم کرده

مگه میشه بنشینی و هیچ کاری نکنی و یک صبح تا ظهر ۱میلیون در آمد کسب کنی با ۲۵ تومن سرمایه؟

بله شد و دیدم و باز حس حسرت که جا موندم.

حس نفهمی یا خیلی نفهمی ، حس سوالات مبهم ، حس سرنوشت. حس چرا؟ 

یک سوال ساده با این وجود چرا ادم ها باید کار کنند؟

تو این شرایط هر چه ادم بورس باز تر باشه که بهتره.

همین چند وقت پیش بود که شنیدم یکی میگفت یک کارگاه مبلسازی که سفارش گرفته چون کارگراش مشغول بورس شدند دیگه نمیتونه کارها رو تحویل بده.

چه کارگرهای عاقلی که جا نموندن.

با همین فرمون پیش بریم این حس جا موندم سراغ خیلی ها می ره. حس پول های یکشبه، حس پرتفوی لحظه ای

حس زرنگی و حس عاقلی 

اونوقته که باید کارگر هم وارد کنیم.

چون ادم ها یا تکنیکال شدند یا فاندا منتال

چون یا حقیقی شدند یا حقوقی

از اون برتر ذائقه شکل گرفتنشون هست.

یک روزی اگر بگن چیزی سود آور تر از بورس وجود داره همه پول هاشون رو می‌کشند بیرون و وارد اون بازار میکنند.

مثل بازار خرید و فروش  ارز های دیجیتال که الان ملت دارن وارد اون می شوند.

اونوقت جالبه که باید پرسید علم بهتر است یا ثروت.

 باید قیافه اونی که میگه نابرده رنج گنج میسر نمی شود رو دید.

حالا من از کی میخوام که به این اوضاع سر و سامان بده

کی درسته و کی غلط کی کارش اشتباه بوده که اینجوری شده؟

اصلا اشتباهی وجود داره؟

اینها سوالاتی است که از قسمت نفهم من ساتع شده و نه میدونم کی میدونه؟! و نه میدونم کی میتونه؟!

بخاطر همین مخاطبم رو شخص کی قرار دادم.

و این اولین نامه من به کی بود.

نامه ای با کی های باز.

نوشتن دیدگاه