در بهمن ماه سال 1368 مثل همه بدنیا اومدم.

اسمم را سعید گذاشتند و فامیلی ام رستگار بود.

مثل همه بزرگ شدم و مثل خیلی ها 

کارشناسی مهندسی نرم افزارم را گرفتم 

 

 

 و مثل یکی از برنامه نویس ها ی وب، موبایل و ویندوز شدم.

مثل مدیر پروژه بودن ، مثل محقق بودن مثل فروشنده بودن مثل طراح بودن مثل معلم و مربی بودن ، مثل عکاس و فیلمبردار بودن مثل گرافیست بودن و مثل خیلی چیزهای دیگر  را تجربه کردم.

مثل بعضی ها در مقطع ارشدم تغییر رشته دادم و کلام و عقاید اسلامی خوندم.

 

مثل بعضی ها دانشجوی دکتری هستم و در حال دگر دیسی از مهندسی به دکتری.

 مثل خیلی ها متاهل شدم و مثل خیلی ها پدر سه فرزند شدم.

مثل خیلی ها عاشق خلاقیت و ایده پردازی و نظریه پردازی و تمدنسازی شدم.

و شاید روزی مثل خیلی ها مثل خودم شدم ...

 

 


دیدگاه‌ها   

#3 حسین جعفری 1399-10-05 04:59
اما امشب تصمیم گرفتم دل رو به دریا بزنم که شاید هنوز یادتان باشد و من بلاخره بتونم راه ارتباطی باز کنم.
گویی به سادگی توانایی ملاقات شما را به صورت حضوری به خاطر این ویروس لعنتی ندارم اما امید وارم بتونم حداقل ارتباط مجازی خوبی با شما داشته باشم.
تو دلم امید دارم که این پیام خوانده میشه و...
حسین جعفری.
ممنون که وقت گزاشتید.
------------------------
پاسخ:
سلام رفیق قدیمی،
اول که خوشحالم که به یادم هستی و ممنون از لطفت و نظر پر مهرت.
دوم اینجوری که میگی هم نیست و اگر بهم پیام میدادی حتما سعی میکردم پاسخت رو بدم.
سوم که فکر نمیکنم شایسته الگو شدن باشم ولی حست رو درک میکنم، جوانتر که بودم بایکی آشنا شدم که مسیر زندگیم رو عوض کرد و همیشه خودم رو مدیون اون می دونم، بخاطر احساساتی مشابه اونچه بیان کردی، از ایشون دور تر و دورتر شدم.
ولی الان با خودم میگم که چه اشتباهی کردم.
این شماره من هست.
09028716825
بهم زنگ بزن یا پیام بده که شمارت رو داشته باشم.
#2 حسین جعفری 1399-10-05 04:58
اما هیچ کدام از جملاتتون رو فراموشتان نکردم، حتی فراموش نکردم که تابستان سال پیش که نام کوچکترین فرزندتان کمیل بود و میگفتید تا دکترا نگیرم نمی تونم خودمو الگوی فرزندام قرار بدم، ومن دائم میگفتم قراره شما را الگوی و راهنمای خودم قرار بدم؛ و تمام صحبت هایتان را هنوز به یاد دارم هر چند نتونستم از همه استفاده کنم.
خیلی خیلی اتفاقی اسمتان را جستجو کردم و کاملا دور از انتظار من، چشمم به عکستان افتاد، و بلاخره نشانی از شما پیدا کردم حتی شماره تماستون :)
اصلا نمی دونسم با چی شروع کنم و با چی خودم رو معرفی کنم تماس که هیچ، حتی از نوشتن نامه هم ترس و خحالت داشتم (هر سری با جمله اینکه به احتمال زیاد اصلا یادشان نیست، صد درصد به قدری مشغولیت دارن که جواب من رو ندن و هزار بهانه از ترسیدن جواب نگرفتن) خودم رو منصرف میکردم....
(... دوم)
#1 حسین جعفری 1399-10-05 04:57
سلام آقای رستگار
انشاالله که حال خودتون و خانوادتون خوب باشه و طمع دهنتون به تلخی این روزای کرونایی کشیده نشده باشه. (متاسفانه این قسمت نظرات فقط جای 1000 کاکتر داره پس من پیاممو داخل چند قسمت مینویسم ایشااله که چشا سر هم قرار بگیره)
مدت زیادی دنبال نشانه ای از شما بودم چون شماره ای که از شما در تابستان 98 گرفتم را از دست داده بودم، و از هر کسی نشانه ای میگرفتم من رو به یکی دیگه پاس میداد
گفته بودید سراغ شبکه های اجتماعی خارجی نمی روید حتی واتساپ چون علت رد شدن پروژه پیام رسان خودتونو به یاد دارید پس برخلاف هر فرد دیگه ای به دنبالتون در شبکه های اجتماعی نشگتم.
تو ذهنمم، دائم میگفت منو دیگه حتما یادشون نیست، پس بیخیال گشتن؛ دنبال دیدار رودر رو باش.
(اتمام قسمت اول)

نوشتن دیدگاه